2022
ژوئن 18

شرط می بندم

می گفت:

شرط می بندم که ده سال دیگر پشیمان می شوی. وقتی بهار زندگی ات گذشت و تنها ماندی می فهمی چه می گویم. زندگی فقط کار و تنهایی نیست. هنوز زندگی را نفهمیده ای، اشتباه می کنی که از زندگی لذت نمی بری. زندگی ات و تفریحاتت مثل بچه دبیرستانی هاست. بزرگ شو دیوانه. شرط می بندم که نمی دانی داری چه چیزی را از دست می دهی.

چشمانم که به لیوان روی میز خیره شده بود را بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم. همچنان داشت حرف می زد و برایم شرط می بست.

من اما دیگر نمی شنیدم. به این فکر می کردم که کاش اندکی از حرفهایم را می فهمید تا برایش بگویم:

شرط می بندم، تاکنون در اتاقی با یک میز کوچک، با خواندن یک کتاب، در زمان و مکان سفر نکرده ای.

شرط می بندم، هرگز نشده نیمه شب هوس قدم زدن کنار زاینده رود را داشته باشی و رفته باشی.

شرط می بندم، هرگز نشده وقتی فضای بزرگ شهر برایت به تنگی یک سلول انفرادی شده ، ۱۰ دقیقه بعد با یک کوله پشتی خودت را در جاده ببینی.

شرط می بندم، تاکنون در جنگل های مازندران و کوه های پوشیده از برفِ هراز، خودت را به تنهایی به یک چای داغ مهمان نکرده ای.

شرط می بندم، هرگز نشده یکبار بدون فکر به اینکه کسی جایی منتظرت هست یا نیست گوشی همراهت را ۲۴ ساعت خاموش کرده باشی و به خودت گفته باشی این ۲۴ ساعت فقط برای خودم.

شرط می بندم، که هرگز حس ِنداشتن وابستگی به هیچ چیز و هیچ کسی را تجربه نکرده ای.

شرط می بندم، تاکنون هیچ شبی هیچ آسمانی بر سرت خراب نشده و یا اگر شده باشد هم، صبح روز بعد در جستجوی یک آسمان تازه، از خواب بیدار نشده ای.

شرط می بندم، هیچ گاه جسارت دیدن زندگی ات در آتش و دوباره و دوباره ساختن و از نو شروع کردن را تجربه نکرده ای.

شرط می بندم، هیچ گاه با تیشه ای از درون به جانِ خودت نیفتاده ای تا بتوانی دوباره خودت را بسازی .

شرط می بندم، که هرگز و هرگز عشق را به اندازه من تجربه نکرده ای، از دست نداده ای و دوباره عاشق نشده ای.

هنوز هم فکر می کنی من یک بچه دبیرستانی هستم و زندگی را نمی فهمم؟

البته که نفهمیدن زندگی چیز عجیبی نیست.

چرا فکر می کنی تو یا من، باید توهّم فهمیدن این زندگی پیچیده در یک دنیای غیر قابل پیش بینی را داشته باشیم؟

تو را نمی دانم. من که راضی ام به نفهمیدنش.

آیا اصلا به این فکر کرده ای چرا باید نگاه من و تو به زندگی یکی باشد؟

شاید من بیشتر از تو لذت برده باشم. شاید تو بیشتر از من لذت برده باشی.

اما مگر زندگی فقط برای لذت بیشتر است؟

یا مگر تعریف واحدی برای مفهوم لذت وجود دارد؟

تو لذت را در ازدواج و مادر شدن پیدا کرده ای. من در کار کردن.

تو لذت را با اجتماع بزرگی از آدم ها تجربه می کنی. من در خلوت خودم.

تو تفریح را در جشن ها و دورهمی های شبانه دیده ای. من در تماشای حرکت ابرها در آسمان.

نه تو اشتباه می کنی نه من.

نه تو عاقل هستی، نه من دیوانه.

نه تو بزرگ هستی، نه من کوچک.

هم تو قابل احترام هستی. هم من.

این ها را نگفتم.

فقط توانستم بگویم:

بله من خوب می دانم چه چیز هایی را از دست می دهم. آیا تو می دانی در ازای آن، چه چیزهایی را به دست می آورم؟

آیا به این نکته توجه می کنی که زندگی من، مسیری است که با آگاهی تمام آن را انتخاب کرده ام؟

می دانم نمی دانی. نیازی هم نمی بینم برایت توضیح دهم.

زیرا فاصله عبور ناپذیری بین من و تو وجود دارد که با هیچ سخنی نمی توان آن را از میان برداشت.

پی نوشت: عکس در کنار زاینده رودِ خشک، اما زیبا.

اشتراک گذاری اشتراک گذاری اشتراک گذاری

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی رایانامه‌ی شما نمایش داده نخواهد شد. *