برای انتخاب کلیدenter انتخاب کنید یا برای لغو ESC فشار دهید.

کتاب The Society Of Mind | Marvin Minsky – بخش دوم

همه ما باور داریم که ذهن انسان شامل چیزی است که ما «خود» یا«self» می نامیم.

در اصل تعریف مشخصی از «خود» وجود ندارد. Self   ای که ما روزانه با آن سروکار داریم آنقدر پیچیده است که نمی شود مفهوم آن را در قالب کلمات بیان کرد.

چیزی که برای من جالب است این است که مینسکی سوالاتی که ما در مورد خودمان داریم را به شکل بهتری تغییر می دهد.

ما می پرسیم self چیست؟ مینسکی میپرسد: ما چه نظری در مورد self  داریم؟

وقتی سوال را تغییر می دهیم بهتر می توان به جواب آن فکر کرد. چون ما نمی دانیم self چیست. بلکه در بهترین حالت، نظراتی در مورد self داریم.

به نظر من مینسکی فلسفه را خوب می شناسد. چون پرسش های خوبی را مطرح می کند. همانطور که دنیل دی نت در مقدمه کتاب kinds  of Minds می گوید: ما فیلسوف ها در طرح سوال بهتر از جواب عمل می کنیم. هر کدام از سوالات مینسکی باعث می شد من چند روز درگیر فکر کردن به آنها باشم.

از دو دیدگاه می توانیم self  را بررسی کنیم. Single self  و Multiple self  .

همه ما در شرایطی به خودمان این جملات را می گوییم:

  • بخشی از من این را می خواهد. بخش دیگری از من آن را می خواهد.( Multiple self view)
  • من فکر می کنم من آن را می خواهم.( Single self view)

مینسکی می گوید: اگر ما چند self  را داریم. پس کارکرد ذهن چیست؟  از طرف دیگر اگر ذهن خودش می تواند این کارها(کارهایی که ما فکر می کنیم self انجام می دهد) را انجام دهد. چرا self داریم؟

و اگر هیچ self مرکزی و فرمانروایی درون ذهنمان نداریم چه چیزی باعث می شود ما مطمئن باشیم که کسی درون ما است؟

این self را می توان محصول یک افسانه دانست. افسانه ای به نام soul. تقریبا هر جا که از soul  می خوانیم نام دکارت در ذهن ما شکل می گیرد. کسی که  dualism را مطرح کرد. Dualism  همان چیزی است که Mind را جدا از Body می داند.

سم هریس در کتاب      This will make you smarter    می گوید: در حالی که همه ما در طول زندگی حس می کنیم که ما فکر کننده  فکر هایمان هستیم و تجربه کننده تجربه هایمان هستیم، از منظر علم می دانیم که این یک دیدگاه نادرست است. هیچ self یا ego  ی مجزایی در مغز ما وجود ندارد. در هیچ بخشی از کورتکس مغز یا مسیر پروسه های اعصاب جایی برای self  وجود ندارد.

همچنین  به گفته دنیل دی نت  هیچ center of narrative gravity   ای در مغز وجود ندارد.

همانطور که مینسکی هم می گوید باور به soul ، کنایه از این است که ما در اصلاح و پیشرفت خودمان درمانده ایم.  در صورتیکه شواهد برخلاف این است و می دانیم که ذهن را می توان تغییر داد.

در کل، نظرات در مورد self  آن قدر پیچیده هستند که برخی از ما شاید اصلا نتوانیم بفهمیم که جریان از چه قرار است. و آیا باور درستی درباره این موضوع داریم یا نه.

اینطور مواقع من به یاد حرف ریچاد فاینمن می افتم: اینکه بهتر است چیزی را ندانیم تا اینکه به چیز نادرستی باور داشته باشیم.

به هر حال ما وقتی از self استفاده می کنیم باید مفهوم اش را بدانیم. . یکی از راه های فهمیدن هر چیزی، شناخت کارکرد آن است.

یک کارکرد Self  این است که ما را از تغییرات ناگهانی و سریع محافظت کند. اگر agent  های ما سریعا بخواهند ما را به اهدافمان برسانند بدون اینکه راهی برای این کار داشته باشند ما هیچ وقت نمی توانیم بفهمیم مرحله بعد از آن چه میخوایم. و هیچ وقت نمیتوانیم به خودمان تکیه کنیم.

مثال:

اگر حالت  کار در ما سریعا بخواهد به خواب تغییر کند، بدن ما به سرعت از پا در می آید. یا کار به عصبانیت سوییچ بشود، ما همیشه در درون خود  در حال جنگیم. بی فاصلگی برای ما خطرناک است و ما سریعا می میریم. حتی یک روز را هم نمی توانیم دوام بیاوریم. برای همین است که agency  های ما از مهارت های همدیگر استفاده می کنند.

این موضوع همان فرایند تغییر است.

فرایند تکامل هم همینطور بوده است. با تاخیرهای طولانی و وقفه های زیاد.

اینجا یاد جمله ای افتادم که مدتی پیش در با متمم منتشر شده بود: دنیا بر پایه تاخیر بنا شده، تاخیر های طولانی.

مینسکی می گوید: همین وقفه ها  باید یکی از دلایل استفاده از تخیل باشد: فراهم کردن مسیرهای گم شده.

انسان نمی تواند با تصمیم به عصبانیت، عصبانی شود. اما با تصور کردن شرایطی که موجب عصبانیت می شود، می توان عصبانی شد. پس تخیل در خدمت ذهن است. نه چیزی فراتر از ذهن.

ادامه دارد

0