برای انتخاب کلیدenter انتخاب کنید یا برای لغو ESC فشار دهید.

ظلمت در نیمروز

لحظات استراحت این روزهایم، به خواندن ادبیات جنگ و انقلاب در جهان می گذرد. در بیابان های تاریخ و دشت های جغرافیا، در جستجوی شرکای نفرین شده ای چون خودمان هستم. آن ها که جنگ، برایشان نه یک تصویر ذهنی، که یک واقعیت عینی بوده.

آن ها که با ما ترس های مشترک داشته اند و همچون ما تماشاگر تصاویر عجیب و اخر الزمانی بوده اند.

آن ها که جنگ، نه تنها در لحظات زنده بودنشان که در خاکستر استخوان هایشان نیز رخنه کرده است. آن ها که نیستند اما، نوشته هایشان ثبت حضورشان است.

درست نمی دانم از این کند و کاو چه می خواهم.

شاید می خواهم بدانم گونه انسان چیست و انتهای بی رحمی او کجاست.

یا بدانم نهایت مظلومیت او در قعر کدام روایت پنهان شده است.

شاید در جستجوی کلماتی برای بیان احساسات پیچیده ی من و ما هستم.

شاید هم می خواهم بدانم بعد از این چه باید کرد. بعد از آن چه کرده اند. بعد از قتل عام ها و نسل کشی های تاریخ. بعد از دیدن طناب دار بر گردنِ دوستان شان.

می خواهم بدانم چگونه در چاه اندوه بی پایان روز های تلخ شان دفن نشدند.

چگونه خشم شان را تبدیل به قدرت شان کرده اند و چگونه در رویدادهای تلخ اطرافشان جا نمانده اند.

در این روزهای جهنمی گیر کرده ام. توجه و تمرکزم به شدت افت کرده. عادات جدیدی پیدا کرده ام. به روتین هایم وفادار نیستم.

ذهنم به هم ریخته است. نوشته های پراکنده ام نشان از همین اشفتگی می دهد. می دانم که اگر جز این بود نمی توانستم خودم را دوست داشته باشم. چطور می شود در سورئال ترین وضعیت بشر زندگی کرد و حال خوبی داشت.

گلناز همیشه از عشق می نوشت. از شور و شوق زندگی. از خوبی و درستی بشر. از تلاش برای تجربه ی شادی های کوچک زندگی. این روزها، گلنازِ آرام و مهربان هم از بشریت نا امید شده است و به جای عشق، از بهت و وحشت اش  می نویسد:

” من از اون آدم هام که عاشق صدای اذان بودم، هر جا و هر وقت صدای اذان رو می شنیدم چند لحظه آروم و با یه حس خوبی، بهش گوش می دادم. چند روزه که دم صبح، صدای اذان که میاد و بیدارم، تمام تنم میلرزه! انگار یه سنگ تو گلوم گیر میکنه و یه سنگ روی سینه م میذارن! دم غروب که صداش از بیرون میاد، چشمامو محکم به هم فشار میدم و میگم: گوش نده، گوش نده، صدای تلویزیون رو زیاد کن که نشنوی. این زندگیِ ماست. هر صبح، وحشت و دلهره از کم شدنِ یکی از جان های قشنگ و بی گناهمون”

راستی، چه کسی و کجای  تاریخ تصمیم گرفت که جان های جوانان ما را پیش از سپیده صبح بگیرد؟

گاهی آرزو می کنم ماه ها بخوابم. وقتی بیدار شوم که دیگر این اتفاقات تمام شده باشد. آنها نباشند و ما باشیم.

رویای قشنگی است. می دانم. این را نیز می دانم که ما ساکنین سرزمین رویا ها نیستیم و به قول دوستِ من، از‌ آنجا که ممکن است همه چیز برعکس شود، بهتر است چشمهایت  را بازتر از همیشه نگه داری. وقت، وقتِ خواب نیست.

یاد حرف اسلاونکا دراکولیچ می افتم: “در این گوشه ی دنیا آدم را همین جور بار می آورند، جوری که خیال کنی تغییر غیر ممکن است. جوری بارت می آورند که از تغییر بترسی.”

وقت، وقتِ خواب نیست، حتی وقتِ ترس هم نیست. وقت آگاهی و بیداری است. و من می خوانم تا کمی با حقیقت عریان جنگ و روزهای پس از آن آشنا شوم.هر چند هیچ کدام ما با جنگ نا اشنا نیستیم. جنگ جایی در ذهن ما، از هنگامی که پا به این کره خاکی گذاشته ایم در جریان است.

عجیب این است که از  هر چه می خوانم؛ از چائوشِسکو و قذافی، از کمونیسم و نازیسم، از کلیسا و فاشیسم، می فهمم شان. انگار همه تاریخ را یکبار زندگی کرده ایم. کسی چه می داند. شاید بشر را در یک تونلِ وحشت بی امتداد اسیر کرده اند و در این مسیر، هر چه می بینیم مشاهدات و تجربیات پیشینیان و گذشتگان است. کسی چه می داند شاید خودِ ما پیشینیان هستیم. شاید خودِ ما آیندگان هستیم.

آرتور کوستلر در ظلمت در نیمروز می گوید:

“تاریخ به ما آموخته که غالبا دروغ بیش‌تر به کارش می‌آید تا حقیقت، زیرا انسان تنبل است و، پیش از هر مرحله از رشد و تکامل، باید چهل سال او را در بیابان هدایت کرد. و در بیابان باید با وعده و وعید و تهدید، با ترس‌ها و تسلاهای خیالی، او را به پیش راند تا زودهنگام به استراحت نپردازد و سرِ خود را به پرستش گوساله‌های طلایی گرم نکند. ما تاریخ را کامل‌تر از دیگران آموخته‌ایم. انسجام منطقی افکارمان ما را از همه آن‌های دیگر متمایز کرده است. می‌دانیم که تاریخ برای فضیلت ارزشی قائل نیست، و جنایت‌ها مکافات نمی‌شوند؛ ولی هر خطایی عواقب خود را دارد که دامن هفت نسل را می‌گیرد. از همین‌رو، تمام تلاش خود را بر پیشگیری از خطا و نابودکردن نطفه‌های آن متمرکز کردیم. در طول تاریخ، هیچ‌گاه گروهی چنین معدود تا این حد بر آینده بشر مسلط نبوده است. هر فکر غلطی که دنبال می‌کنیم، جنایتی است که در حق نسل‌های آینده مرتکب می‌شویم. درنتیجه، افکار غلط را باید همان‌گونه مجازات کنیم که دیگران جنایت را مجازات می‌کنند: با مرگ. ما را دیوانه می‌پنداشتند، چون هر فکری را تا رسیدن به نتیجه نهایی پی می‌گرفتیم و براساس آن عمل می‌کردیم.”

حرف های کوستلر که در فضای کمونیستی شوروی بیان شده است، در نظر اول بسیار خشن و بدبینانه است. اما نکته ای در آن است که مرا مجذوب خود کرده است. نکته ای که اساس درس تفکر سیستمی است:

“هر خطایی عواقب خود را دارد که دامن هفت نسل را می گیرد.”

” هر فکر غلطی که دنبال می کنیم، جنایتی است که در حق نسل های آینده مرتکب می شویم.”

او در جای دیگری می گوید:

“فکر کردیم که تاریخ مثل فیزیک است. توی فیزیک یک تجربه را هزار بار هم میتوانیم تکرار کنیم، اما در تاریخ فقط یکبار امکانپذیر است. دانتون و سن ژوس را فقط یکبار میتوان خفه کرد و اگر معلوم شود که ساخت زیردریایی های بزرگ درست بوده رفیق بوگروف دوباره زنده نخواهد شد.”

چند روزی است از خودم می پرسم : چه فکری می تواند ما را از جنایت در حق نسل های آینده دور کند؟

و صدایی مدام در ذهنم می پیچد: در تاریخ فقط یکبار برای هر تجربه ای فرصت داریم.

تجربه ای که در تاریخ می ماند، اثراتش نه بر هفت نسل، که می تواند بر هفتاد نسل، هفتصد نسل و شاید تمام نسل های بشر ماندگار شود.

۳۸۴ سال دیگر، از ما چه چیزی برای تاریخ مانده است؟ چه کسی در ۳۸۴ سال دیگر،  داستانِ این روزهای ما را دستاویزی برای نجات خودش از قعر نا امیدی و ترس می کند؟ اصلا آن ها ما را چگونه قضاوت خواهند کرد؟

به اینجا که میرسم نوشته ی برتولت برشت بر زبانم جاری می شود:

آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می جهید

که ما را بلعیده است.

وقتی از ضعف های ما حرف می زنید

یادتان باشد

که از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.

به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم

و میدانهای جنگ طبقاتی را با یأس پشت سر گذاشتیم،

آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.

این را خوب می دانیم:

حتی نفرت از حقارت نیز

آدم را سنگدل می کند.

حتی خشم بر نابرابری هم

صدا را خشن می کند.

آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم

خود نتوانستیم مهربان باشیم.

اما شما وقتی به روزی رسیدید

که انسان یاور انسان بود

درباره

ما

با رأفت داوری کنید!

در هزار توهای ذهن آشفته ام، میدانم که آیندگان هر چقدر هم با رافت درمورد ما قضاوت کنند، اندکی از مسئولیت ما در برابر آنچه که برای آنها به جا میگذاریم کم نخواهد کرد. شاید این حس مسئولیت همان چیزی است که این روزها به آن نیازمندیم.

داشتن افقی بلندتر از عمر خودمان و داشته هایمان،  تنها پاسخ قابل قبولِ ما به دادگاه قضاوتِ تاریخ است.

15