برای انتخاب کلیدenter انتخاب کنید یا برای لغو ESC فشار دهید.

شهرِ دزدها

چشمانم را که باز می کنم، سرم را در محاصره  لشکر میگرن می بینم. نیازی نیست به این فکر کنم که امروز را از دست داده ام. این را از قبل می دانم. با بی حوصلگی تمام، نصف لووتیروکسین را قورت می دهم، خانه را تاریک می کنم، شلوغی جهان را پشت چشم بندم جا می گذارم و دراز می کشم.

برای هزارمین بار به سیستم ضعیف توزیعِ درد بین ساکنین کره زمین فکر می کنم. به ژن های معیوبی که در مسیر تکامل موجب این درد ازلی یا شاید ابدی شده اند. یک باگ تکامل شاید این باشد که وقتی چشم هایمان بسته است باز هم می توانیم ببینیم. البته وجود چنین مکانیسمی به خودی خود باگ نیست، به نظر من یک شانس بزرگ است. بدون تصور و تجسم، دنیا غیر قابل تحمل تر از این هم می شد. اما به این فکر کن می توانستی دکمه ای را بزنی و ذهنت خاموش شود. یک خاموشی خود خواسته.  نداشتن این دکمه باگ است.

از پشت چشم بند هم، می توانم آواری که ناخواسته بر سرمان ریخته اند را ببینم و حس کنم: سیاست. آواری که انگار بارانی مدام بر آن می بارد و وزن بیشتری می گیرد. فکر کن محتویات آن باران به جای آب، خون باشد. این همان چیزی است که در لحظه لحظه زندگیمان جاری کرده اند؛ در کاسه ماست کنار غذایمان، ناخن های لاک زده مان و مکالمه های عاشقانه مان.

هنوز به آوار می اندیشم که صدای آریا عظیمی نژاد را می شنوم، شروین را کریس مارتین ایرانی می نامد و کریس مارتین را در کنسرت بوئنوس آیرس cold play می بینم در حال خواندن ترانه شروین. پشت سرش تصویری از رقص زیبای خدانورِ دوست داشتنی. مثل پرنده ای بال هایش را باز کرده و با شوق پرواز می کند. چقدر عجیب است این روزها. چقدر عجیب است این تصویر ها. به ذهنم چسبیده اند و همچون دستانی نامرئی گلویم را فشار می دهند: سرهایِ  باتوم(باتون) خورده، دستهایِ زنجیر شده به ستون، کودکانِ بی مادر، مادرانِ بی فرزند، خمیرپیتزایی معلق بین زمین و آسمان، لکه هایِ خون روی دوربین موبایل.

در سرم پاراگرافی از کتاب شهر دزدهای دیوید بنیوف می پیچد:

“روزهایمان پر شده بود از سرگشتگی و فلاکت. از آسمان اجساد آلمانی می بارید. آدم خوارها سوسیس های ساخته شده از گوشت آدم را توی بازار می فروختند، مجتمع های مسکونی با خاک یکسان می شد، پارتیزانی بدون نیمه پایینی صورت، ایستاده وسط برف در نوسان بود و با چشمانی خون بار به قاتلینش نگاه می کرد. هیچ غذایی در شکمم، هیچ چربی ای روی استخوان هایم و هیچ انرژی ای برای تمرکز روی این رژه ی سبعانه افکار نداشتم. امیدوار بودم نیم تکه دیگری نان برای خودم و یک دوجین تخم مرغ برای دختر کلنل پیدا کنم.”

گوشی را بر میدارم. وویس فروزان را گوش می کنم. صدایی از هزاران کیلومتر آنطرف تر. جواب می دهم:

“میدونی فروزان

زیاد پیام نمیدم. چون فکر میکنم شماها که اونجایین شاید حق دارین یه کم از این تکه تاریک دنیا که ما توش هستیم فاصله بگیرین. پیش خودم می گم اقلا بذار من پیام ندم، یه ثانیه کمتر به ایران فکر کنن. زندگی کنن.”

گوشی را میگذارم کنار و نا امید از اثرِ مسکن ها، قرص خواب می خورم، شاید خواب بتواند این درد وحشی را کمی رام کند.

پیش از خواب مرور می کنم: امروز را از دست دادم و میدانم که اندازه هزار روز گذشته است. اینجا شهرِ  دزدهاست و من هیچ انرژی ای برای تمرکز روی این رژه ی افکار و تصاویر ندارم. اینجا شهرِ دزد هاست و من حتی اجازه تجربه دردآور یک حمله میگرنی شدید بدون هیچ فکری را ندارم.

فردا صبح شده است، ابرهایِ دیروز، سردرد را برداشته و همسفر باد شده اند. در مسیر شرکت، وویس جدید فروزان را گوش می کنم: “اون تکه تاریک دنیا، قلب منه”.

چشمانم خیس می شوند و  بقیه صدایش را نمی شنوم. به فروزان و فروزان های زندگی ام می اندیشم که با تمام وجودم دوستشان دارم اما از آن ها دورم، بسیار دورم. چه تقارن عجیبی، صدای سوده شرحی از پخش ماشین می آید: از من نپرس خونه م کجاست، تو این همه ویرونه، ای هم قبیله چی بگم، قبیله سرگردونه.

ولوم را بالا می برم و با او همصدا می شوم: ما در به در تر از همیم، همخونه بی خونه. غربت ما دیار ماست، خونین ترین ویرونه.

مابقی وویس فروزان را گوش می دهم و همانطور که به آسمان تمیز و آبی پس از یک روز بارانی نگاه می کنم از برنامه ها و کارهایم می گویم. حتی کمی برایش می خندم و عکس های روزهای اخیرم را می فرستم.

کمی نا امیدم، شاید بهتر است بگویم دلخوشی های کودکانه ام را دفن کرده ام و امیدی به داشتن آینده ای روشن در کوتاه مدت ندارم، می دانم که اگر به درد نزدیک بینی دچار شوم دیگر نمی توانم کل تصویر مقابلم را ببینیم، و روزی خود را مغموم تر و افسرده تر از اکنون پیدا می کنم.

با این حال جایی در ذهنم می دانم که من و ما به مردنِ پیاپی امید هایمان و دوباره زنده کردنشان عادت کرده ایم. برای ما که در این تکه نفرین شده از دنیا، مزرعه حیوانات اورول را زندگی می کنیم، 1984 بخشی از خاطراتمان است، با نوشته های وحشی دیوید بنیوف احساس نزدیکی می کنیم و بازیگرانِ  بدون دستمزد یک فیلمِ شکست خورده در ژانر وحشت هستیم ، شاید کارهایی مهم تر از نا امید شدن وجود داشته باشد:

زنده ماندن در شهرِ دزدها و پیدا کردن امید لا به لای بقایای مخروبه ای ماتم زده و قرون وسطایی در عصر تکنولوژی.

8