برای انتخاب کلیدenter انتخاب کنید یا برای لغو ESC فشار دهید.

تصمیم های کوچک، فشارهای بزرگ

این ها که در تصویر می بینید لیوان و فنجان های چایِ  من هستند.

روزانه به صورت میانگین ۵ بار چای می خورم. هر بار با یکی از این لیوان ها. صبح که بیدار می شوم از بین اینها یکی را برای ریختن چای انتخاب می کنم. مرتبه بعدی یکی از انتخابهایم کمتر می شود و به همین ترتیب تا پایان شب که قدرت انتخاب زیادی برایم نمانده است.

چندروز پیش داشتم فکر می کردم که بخشی از ظرفیت ذهن من روزانه درگیر تصمیم گیری برای این موضوع کاملا مسخره می شود. اینکه در کدام لحظه در کدام فنجان چای بخورم. از خودم هم انتظار دارم که تا شب ذهنی آرام داشته باشم( همان چند روز پیش، همه را جز لیوان دوم از سمت راست، از جلوی چشم جمع کردم). دلیل عجیبِ (حتی عجیب تر از تصمیم اش) این سبک چای خوردن من هم این بود که با داشتن لیوان های بیشتر، لذت بیشتری از چای، نصیبم می شود.

معیاری برای اندازه گیری میزان خستگی ای که این تصمیم برایم به همراه داشت ندارم. و البته می دانم این تصمیم به تنهایی فشار زیادی به ذهن وارد نمی کند. اما این تنها یک نمونه از ده ها تصمیم بدون فایده در طول روز است. یکی از ده ها فشاری که بر ذهنِ من وارد می شود و می شود که وارد نشود. و ظرفیتی از ذهن برای کارهای مفید تر باز شود. یا لا اقل کمتر باعث خستگی شود.

انباشته شدن این خستگی ها در کنار دغدغه ها، فشارها و تصمیمات ناگزیر در زندگی، ذهن را به سوی بن بست می برد. تا جاییکه گاهی حتی تصویر دیوار روبرو هم، داده سنگینی برای ورود به ذهن قفل شده به نظر می رسد. نمی دانم نام علمی این قفل شدن چیست. یا چه فعل و انفعال شیمیایی در مغز اتفاق می افتد. نتیجه چیزی شبیه مه گرفتگی است. یا شاید شبیه پریدن فیوزکنتور برق. که نشان می دهد جایی اضافه باری هست. یا جریان داده های عبوری بیش از ظرفیت مدارهای مغز است.

این است که  باید از یک جایی برای کاهش ِ جریان داده های ورودی یا اضافه بارهای موجود شروع کرد. با کم کردن تصمیمات غیر ضروری، یا با کم کردن اطلاعات ورودی به مغز یا با هر راه دیگری که من نمی دانم( و امیدوارم که آن ها را پیدا کنم). به این وسیله، وزنه هایی که بر دوش ذهن سنگینی می کند را کم کرد و فضای بیشتری برای تصمیمات مهم زندگی به دست آورد. برای تمرکز بر روی هدف هایی که سال ها در سر داشتیم. برای پیروز‌شدن در نبردهای بزرگ زندگی.

شاید این وزنه یک اکانت در فضای مجازی  باشد.

شاید تعامل های اجباری باشد.

شاید حرفِ مردم باشد.

شاید تلاش برای رضایتِ دیگری باشد.

شاید جستجوی‌ِ لذت در لیوان چای باشد.

با کمی فکر شاید یک لیست با هزار وزنه بتوانم نام ببرم.

رنگ و نوعِ وزنه ها متفاوت است، چیزی که مشترک است سنگینی آن است. وقتی یکی یکی وزنه ها را رها کردیم و کمی آرام و قرارگرفتیم،  شاید بتوان یک گام هم جلو تر رفت و به رویای داشتن یک فضای ذهنی بزرگتر فکر کرد.

فضایی برای دغدغه هایی فراتر از دغدغه بقا.

فراتر از مسائل روزمره.

فضایی برای فکر های زیبا، تحلیل های مفید. یا حتی ایده پردازی های خلاقانه.

فضایی شبیه Mind Palace  شرلوک هلمز.

حالا مایند پالاس هم نشد، Mind Cottage.

یک جایی که بشود لحظاتی در روز در آن استراحت کرد.

دور از همهمه فکر و دغدغه های دنیای خارج از ذهن.

جایی برای عبور از روزمرگی ها.

جایی برای بافتنِ رویاها.

جایی برای رقصِ اندیشه ها.

جایی برای آغازِ تغییر مسیر زندگی.

این قصر نادیده ی ذهنی، قیمتی تر از قصرهای دیدنی زمینی است و ارزش آن را دارد که مدتی برای آزادسازی زمین اش و چیدن تک تک آجرهایش وقت گذاشت. این قصر همان سندِ موجودیت ماست. تنها سرزمینی ست که برای ما باقی مانده است.

تنها پناهگاهی ست که پای هیچ کسی جز ما بر سنگ فرش های  آن نخواهد خورد. تنها ماوایی که سقف آن، به بلندی آرزوهای ماست.

 

7