برای انتخاب کلیدenter انتخاب کنید یا برای لغو ESC فشار دهید.

از میگرن تا ساپولسکی

تیرماه برای ما حسابدارها یا همان حساب چی ها، چیزی شبیه یوم الحساب است. مثلا من الان میان انبوهی از کاغذ، احساس می کنم وسط پل صراط ایستاده ام. در این بین میگرن هم بیکار ننشسته است و از سمت چپ و راست سر و گهگاهی هم از وسط سر ابراز وجود می کند. وقتی می آید غبار فکری را هم با خودش می آورد. غبار که می آید توجه و تمرکز دشوار می شود و تو یک کار یک روزه را مجبور می شوی در سه روز انجام دهی. یکی از ویژگی های میگرن این است که در بدترین موقعیت ها پیدایش می شود و چند روزی را جا خوش می کند، خوبی اش هم این است که همانطور که یکدفعه می آید، یکدفعه هم می رود.

مقدمه ای بر سیستم های پیچیده و لوایتان(یا لویاتان) را چند روزی است که تمام کرده ام. لوایتان را به پیشنهاد وب مایندست خواندم برای فهم بهتر واژه emergence. البته در طول خواندن کتاب انگار هدف را فراموش کردم. جذابیت قلم توماس هابز و تعاریف او از انسان، دولت و سیاست در قرن 17 آدم را میخکوب می کند. پیچیدگی و سیستم های پیچیده هم آنقدر جذاب است که احساس می کنم با تلاش برای فهمیدنش یک درب جدید رو به یک دنیای روشن تر و بزرگ تر برای آدم باز می شود. انگار هر چه بیشتر می خوانی بیشتر متوجه می شوی چیزهای زیادتری هست که تو نمی فهمی. این حس نفهمیدن برای من بسیار شیرین است. این پیام را به آدم می دهد که مسیر درستی را در مطالعه پیش گرفته است. و هر مطالعه ای در این زمینه یک گام تو را برای ورود به آن دنیای روشن تر، آماده تر می کند. مطالعاتم در این موضوع محدود و درحد 3-4 کتاب و مقالات وب مایندست است و همچنان ابهام های زیادی دارم و سعی می کنم با مرور آن ها و مطالعه کتابهای دیگر از ابهام های شکل گرفته در ذهنم کم کنم. برای همین بی سوادی ام است که در مورد این موضوع اجازه هیچ حرفی جز بیان شوق و هیجانم برای بیشتر فهمیدنش را به خودم نمی دهم.

در این بین دارم ساپولسکی می خوانم. هم کتاب behave را می خوانم و هم کلاس ها و سخنرانی هایش را در استنفورد تماشا می کنم و می شنوم و یادداشت برداری می کنم. چند سخنرانی هم در مورد پیچیدگی دارد که البته هنوز آنها را تماشا نکرده ام. می توانم بگویم فعلا دارم با او زندگی می کنم. یکی از نکات جالب در همین چند روز زندگی با او این است که چقدر مدل تدریس و سخنرانی اش را دوست دارم. علم و دانشی که دارد، راه رفتنش، حرکات دستانش، طنز کلامش و همینطور ظاهرش برای من بسیار دوست داشتنی است. پس از گذشتن از پل صراط، حتما از او بیشتر می نویسم.

در کل این ترکیب دانش ها را دوست دارم. اینکه هم ادبیات بخوانی هم نورولوژی، هم اقتصادرفتاری بخوانی هم سیاست، هم روانشناسی بخوانی و هم بیولوژی و در کنار همه این ها از پیچیدگی بخوانی. در این بین، کم رنگ شدن مرزهای تقسیم بندی هایی که از گذشته از علوم مختلف در ذهن بوده را به وضوح حس می کنی. و چه چیزی بهتر از این که همه علوم را بدون هیچ مرزی، اجزای یک کل واحد ببینی؟

قالب و فونت این وبلاگ را دوست ندارم. در حال طراحی قالب جدیدی هستم. کمی در php ضعف دارم که بعد از یادگرفتنش، آن را در اینجا اعمال میکنم. سعی می کنم تا ماه آینده شکل و شمایل وبلاگ را به سبکی که دوست دارم نزدیک کنم. اگر چه به بهانه اولین تجربه وبلاگ داشتن می توانم کمی از سنگینی این زشتی را کم کنم، اما می دانم که هیچ بهانه ای نمی تواند فشار ناشی از کارهای نیمه تمام را کاهش دهد.

این روزها با یک تلنگر، توجه ام به حواس پنجگانه بیشتر از گذشته شده است. چند روز پیش صدای مهربان دوستی را شنیدم و حس کردم آن صدا مرا در آغوش گرفته است. حس عجیبی داشت. روزهای بعد از آن در جستجوی تجربه های متفاوت از کارکردهای حواس بودم. و از خودم می پرسیدم آیا زمانی بوده که کسی نگاهم کند و من آن نگاه را شنیده باشم؟ یا کسی را در صدایش دیده باشم؟ یا با دیدن کسی از پشت صفحه موبایل، او را بوئیده باشم؟ این بازی پرسش ها را دوست دارم.

1