برای انتخاب کلیدenter انتخاب کنید یا برای لغو ESC فشار دهید.

آن قدم های آخر

ارلینگ کاگه کتاب پیاده روی و سکوت در زمانه ی هیاهو را با روایت آخرین قدم های پدر بزرگش به پایان می رساند:

آخرین راه رفتن پدربزرگم، مورفار، بامداد نهم فوریه ی 1945 بود، وقتی در قلعه آکرشوس به طرف جوخه آتش قدم بر می داشت. اشغالگران آلمانی او را به مرگ محکوم کرده بودند. وقتی حکمش را اعلام کردند، خطاب به قاضی گفت: «اگر می دانستم آخرش قرار است اینطور شود، بیشتر از این کارها می کردم.» در اسلو وکیل بود و مخفیانه در جبهه مقاومت فعالیت می کرد. آلمانی را هم روان صحبت می کرد. نازی ها نتوانستند سند و مدرکی دال بر روابط او پیدا کنند، اما مهم نبود. همان روز قبل شنیده بود قرار است دستگیر و متعاقبا اعدام شود. اما می دانست اگر بخواهد فرار کند، برای تلافی، نروژیِ دیگری را به جایش می کشند. مورفار اصلا این فکر را که فرار کند و بگذارد آدم دیگری به جایش کشته شود در سر نداشت. گذاشت تا دستگیرش کنند. مطمئنم همه خانواده این را از خودشان پرسیده اند که اگر جای مورفار بودند همان تصمیم را می گرفتند یا سعی می کردند پنهان شوند. برای این نوع سوالها هیچ وقت جوابی پیدا نمی کنید، مگر اینکه درست در این موقعیت قرار بگیرید. مادربزرگم-مامانی- هیچ گاه با این قضیه کنار نیامد. دیگر ازدواج نکرد و پنجاه و شش سال آزگار با این اندوه سر کرد.

پدربزرگ آن موقع سه فرزند دختر در خانه داشت، درست مثل من. چندبار سعی کرده ام آن قدم های آخرش را تصور کنم. آن هشت نازیِ نروژی که برای شلیک منتظر ایستاده بودند واقعا از دیدن مرد درهم شکسته ای که آخرین قدم هایش را به سوی جایگاه مرگ بر می داشت خوشحال بوده اند؟ مردی که شاید مسخره اش می کردند؟ یا شاید پدربزرگ محکم و مطمئن قدم برداشته بود و به آن ها فهمانده بود که حتی اگر همه مردم را بکشند، تلاششان یکسره عبث خواهد ماند.

پی نوشت: کتاب ارلینگ کاگه به نام Walking: One Step at a Time می باشد. نشر گمان این کتاب را به همراه کتاب دیگری به نام Silence: In the Age of Noise  از ایشان، در یک نسخه به نام پیاده روی و سکوت در زمانه ی هیاهو ترجمه و منتشر کرده است.

6